خاطرات آخرین سفر زیارتی شهیدخاتمی به همراه خانواده از زبان همسرش

بالأخره بعدازسالها انتظار در دی ماه سال 1387که مصادف با 3محرم الحرام سال 1431ه.ق بود موفق شدیم که به اتفاق خانواده راهی سفرکربلا شویم. حاج آقا حسین  با این که تازه 2روز بود که از سفر حج تمتع بازگشته بود و هنوزخستگی 1ماه سفر از تنش خارج نشده بود (ایشان روحانی کاروان بودند و تمامی اعمال حجاج را بررسی می کردند). شور و شوق عجیبی برای سفر داشت تقریباً ساعت2 بعدازظهر بود که از بوشهر راه افتادیم از مرزشلمچه وارد کشور عراق شدیم و شب بعد حدود ساعت 10 بود که به نجف اشرف رسیدیم 3روز در نجف اشرف بودیم درآنجا به زیارت قبر امام علی(ع) می رفتیم و همینطور مسجد کوفه و مسجد سهله که هر کدام اعمال و نمازهای مخصوصی داشتند، شب آخر در حرم حضرت علی(ع) حسن و حسین و دخترم ومادرم روبه روی حرم آن حضرت نشستیم و زیارت امین ا... را با هم خواندیم و بعد از زیارت ضریح مطهر به دلیل اینکه مادرم پایش درد می کرد و نمی توانست زیاد راه برود به هتل بازگشتیم ولی حاج آقا حسین با اینکه خیلی خسته بود به من و زینب گفت که بیایید برای عزاداری به حرم برویم ما تا دیر وقت درحرم بودیم با اینکه هوای بسیارسردی بود ولی ما اصلا احساس سرما نمی کردیم. ساعت حدود یک بود که به هتل بازگشتیم. قرار بود صبح خیلی زود به سمت کاظمین حرکت کنیم و حتی برای نماز صبح هم گفتند به حرم نروید و در هتل نماز بخوانید.

صبح زود بعد از بیدار شدن از خواب با اینکه فرصت زیادی نداشتیم ولی حاج آقا نماز نافله صبح را هم خواندند. از آن موقع من هیچ وقت نمازنافله ی صبحم ترک نشده بود بعد از آن سوار اتوبوس شدم و به سمت شهر کاظمین حرکت کردیم. در اتوبوس که بودیم حاج آقا حسین گفت واقعاً خداوند شمارا دعوت کرده که کاظمین را هم زیارت کنید زیرا راه این شهر بسته بوده و تازه باز شده است؛ ولی نمی دانست که سعادت ابدی او، در این شهر رقم می خورد .

نزدیکی های شهر کاظمین بودیم که ناگهان لحظه ای خوابم برد وقتی بیدارشدم بغضی عجیب گلویم ر گرفته بود و ناخودآگاه اشک ازچشمانم جاری شد و خدا را شکر کردم که بالأخره توانستم به سفرکربلا وزیارت امام حسین(ع) وچند تن ازامامان معصوم(ع) بروم، ولی غافل از این بودم که زیارت من همان جا پایان یافته و به زیارت امامان جوادین(ع) وکربلا نرفته و باید با پیکر عزیزترین کسم و دختر مجروحم به ایران بازگردم به کاظمین که رسیدیم ما تقریباً آخرین نفراتی بودیم که از اتوبوس خارج شدیم چون پای مادرم درد می کرد و نمی توانست پیاده راه برود و از آن جایی که از محل پیاده شدن زائرین تا حرم امام جوادین(ع) حدود40دقیقه بود پیاده روی بود برای مادرم خیلی سخت بود که این همه پیاده روی کند و حاج آقاحسین نیز از آنجا که شهر ناامنی بود با ما حرکت می‌کرد عقب تر از همه‌ی زائران کاروان ما، گاری هایی در آنجا بود که مخصوص افراد پیر و ناتوان که راه  رفتن برایشان سخت بود، قرار داشت که یکی از آنها را گرفتیم و مادر سوار آن شد و عجیب که زودتر از خیلی ها ما به حرم رسیدیم. در مسیر راه چندین ایست بازرسی بود که همه را تفتیش می کردند، ولی بازرسی را خیلی سطحی انجام می دادند و مثل نجف دقیق نبود.

نزدیک به صحن مطهر هم یک ایست بازرسی بود که آخرین بازرسی بود بعد از آن وارد صحن مطهر شدیم. حاج آقا ما را به صف خانم ها هدایت کرد و سپس خودش رفت و در صف آقایان ایستاد بعد از حدود 5 یا 6 ثانیه صدایی بزرگ مانند بمب به گوش رسید که همه از جا پریدیم سپس صدای خیلی بلندتر و مهیب تر ازصدای اول بود دود سیاهی همه جا را فرا گرفته بود. هاج و واج مانده بودیم که چه شده است وقتی سرم را برگرداندم دیدم هیچکس دور و برم نیست، فقط خودم و مادرم و زینب هستیم که ایستاده ایم همه روی زمین افتاده بودند دست یکجا افتاده، پا یکجا، بدن های قطعه قطعه شده، دو تا از همسفرهایم را دیدم که روی زمین افتاده بودند و از آنجا خون جاری می شود. حتی سربازی که نگهبان درب حرم بود و مردی که کیف ها را بازرسی می کرد هم افتاده بودند و بیهوش شده بودند. برای یک لحظه همه ی این صحنه ها ازجلوی چشمانم گذشت وصدای تیراندازی مأموران امنیتی عراق راشنیدم لحظه ای همانطور که ترس تمام وجودم را گرفته بود صدای تیراندازی را هم که شنیدم و نمی دانستم که این ها برای امنیت این کار را نمی کنند سریعاً یادم به حاج آقا حسین افتاد و همه اطرافم را نگاه کردم به دنبال حاج آقا می گشتم سریع درب‌های حرم را بستند در همین حین که درها درحال بسته شدن بود چند روحانی در پشت درب حرم دیدم ویک لحظه انگار کسی به من گفت خیالت راحت باشد که حاج آقاحسین سالم است و هیچ اتفاقی برایش نیفتاده است فقط سعی کنید از این محل نا امن دور شوید، ترس و وحشت تمام وجودم را گرفته بود که توصیف نشدنی است دخترم زینب و مادرم نیزکنارم ایستاده بودند خیالم راحت بود که آنهاسالم هستند نمی دانستم که دخترم هم زخمی شده، دست مادرم و دخترم را گرفته بودم و ازصحنه دور می شدیم انگار کسی به من می گفت که آنجا را ترک کنم فقط می خواستم از آن صحنه دور شوم درحال دورشدن از آن صحنه بودیم که یک لحظه چشمم به زینب افتاد که خون مانند رود از گردنش می ریخت پایین و از ناحیه گردن و پهلو و کمر مجروح شده بود؛ چون دخترم درهنگام انفجار به زمین نیفتاده بود من فکر می کردم که سالم است و زینب هم چیزی به من نگفته بود که نگران نشوم. وقتی این صحنه را دیدم دنیا برسرم خراب شد و دستش را گرفتم و همینطورکه از گردن و پهلوی او خون می آمد خوشبختانه مادرم سالم بود نمی دانستم کجا بروم من و یک دختر زخمی و مادر پیر دریک شهرنا امن و غریب و در سرمای شدید نمی دانستم چه کنم و به کجا بروم همین طور فقط از آن صحنه دورمی شدم و نمی دانستم باید چه کنم، اطرافم همه عراقی بودند و عرب، فقط من از گوشه ای از پیاده رو دو پیرزن ایرانی را دیدم سریع پیش آنها رفتم برای چند لحظه آنها هم انگار غیب شدند ناگهان نگاه کردم دیدم آنها نیستند سرگردان بودم که چه کنم و به کجا بروم از یک طرف ترس و وحشت وصف نشدنی در وجودم بود از یک طرف هم زینب زخمی و مادرپیرم و از طرفی دیگر هم از سرنوشت شوهرم بی اطلاع بودم نمی دانستم چه کنم در همان صحنه به یکباره آقای باسطین را که یکی از زائران کاروان خودمان بود را دیدم ایشان مثل یک فرشته نجات به دادمان رسید آنجا خیلی شلوغ بود و ماشینی در آن نزدیکی نبود آمبولانس‌هایی بود که پر از افراد مجروح بود و مأموران پلیس عراقی بودند اما حسی به من گفت که زینب با آنان نباید برود گاری‌چی های مخصوصی بودند که افراد سالمند را در آن می گذاشتند مادرپیرم و زینب را درگاری قراردادیم من هم که از فردا ترس دیگری داشتم پاهایم نای راه رفتن نداشت به درون گاری نشستم و به نزدیکی پارکینگی که اتوبوس ها در آنجا بودند رفتیم و در آنجا کنار همسفرانمان نشستیم سپس آقای باسطین ماشینی گرفتند و من و زینب را به بیمارستان بردند همینطور در فکرحاج آقاحسین بودم وقتی به بیمارستان رسیدیم آنقدر تعداد زخمی ها زیاد بود که تخت های اورژانس با اینکه خیلی زیاد بودند پر شده بود حتی روی زمین نیز پر از زخمی بود وقتی دیدم حاج آقا حسین نیامد گفتم شاید اون روحانی که در پشت درب حرم بوده حاج آقاحسین نبوده است ولی باز هم طاقت نیاوردم به میان زخمی ها رفتم تا ببینم در میان آنها هست یا نه، ولی باز هم او را نیافتم نگرانی و دلواپسی امانم را بریده بود از عزیزترین فرد زندگی ام خبر نداشتم. ازآقای باسطین سوال حاج آقا را گرفتم ببینم از ایشان خبر دارند یا نه ایشان گفتند نگران نباشید هر چه صلاح هست همان اتفاق می افتد. در حالی که می دانستم اگرحاج آقا حسین سالم بود تا حالا آمده بود پیش ما، ولی باز هم به خودم دلداری دادم که حتما درهای حرم بسته است نمی تواند بیاید تا شب همینطور با خودم می گفتم حاج آقا حسین هست ولی خودم را گول می زدم. سفیر ایران که در بیمارستان بود هر دقیقه و ثانیه از او سؤال حاج آقا را می گرفتم  و او جواب می داد خبری نیست اگر خبری شد حتماً به شما اطلاع می دهم. با تمام وجود غمگین بودم که قابل وصف و توصیف نیست (دراینجا حالت بسیار بد و حالت پریشانی و نگرانی که غیرقابل بیان است.)

خوب بالأخره با توجه به اینکه قبلاً حس بسیار بدی داشتم و خودم را آماده شنیدن این خبر کردم بالأخره این خبر را شنیدم و تمام وجودم غصه و غم بود. بیشتر و بیشتر شد در همین حال و همین احساس ناامیدی در راهروی بیمارستان حرکت می کردم ناگهان آقایی را دیدم که مسئول جمع کردن شهیدان حادثه بود (آقای رنجبر) درحالی که می دانست آن شهید روحانی همسر بنده است به نزد من آمد و جمله ای گفت که مرا برای لحظاتی تسکین داد او گفت هنگامی که حاج آقا خاتمی را دیدم ایشان را درحال لبخند زدن بر روی زمین یافتم آقای رنجبرکه خود جانباز بود و یکی از پاهایش را از دست داده بود در ادامه گفت من سر شهید را بوسیدم و برای لحظاتی در کنار پیکر او نشستم و سر او را بر روی پای خود قراردادم و فریادکنان رو به آسمان دستم را به طرف خداوند دراز کردم و گفتم خدایا چرا من جای ایشان نیستم وچرا این افتخار را نصیب من نکردی. آقای رنجبر قسم می خورد و می گفت که به خدا قسم آنقدر لبخند زیبایی زده بود که من آنقدر غبطه خوردم آنقدرحسرت خوردم که نشستم فقط گریه کردم و گفتم خدایا این نعمت عظیم را نصیب ما هم بگردان. وقتی آقای رنجبر این صحبت ها را کرد من تا حدی آرام شدم و فقط به خدا پناه می بردم ویاد حضرت زینب و اتفاقات روز کربلا می افتادم...