خاطرات دوستان و همرزمان شهید

 

خاطره ای از آقای ثاتیان نژاد

 

خوشرویی:

در خوشرویی و خوش اخلاقی بین دوستان معروف بود. شهید خاتمی همیشه چهره ای متبسم و خندان داشت، هر وقت دلم می گرفت به دیدنش می رفتم. با هم صحبت می کردیم و تمام ناراحتی هایم را فراموش می کردم. بیش از بیست سال با شهید معاشرت داشتم هیچ گاه او را عبوس ندیدم  و البته مصداق این حدیث بود که می فرماید مومن حزن و اندوهش درقلبش و خوشحالی او در چهره اش نمایان است، روحش  شاد.

 

او تلاشگری خستگی ناپذیر بود:

در سال 1362 در شیراز در مدرسه علمیه محمودیه با شهید آشنا شدم، سادگی و صداقتش مرا مجذوب خود کرد. 15 ساله بود که در مدرسه محمودیه دروس حوزوی را با هم شروع کردیم، تحصیلات اکادمیک او در حد پنجم ابتدایی بود، اما با سعی و تلاش زیادی که داشت دروس کلاسیک را نیز از دوره ابتدایی شروع کردیم، تا اینکه در سال 1373 دیپلم گرفتیم و بلافاصله در همان سال در کنکور سراسری در دو رشته علوم سیاسی و حقوق در دانشگاه مفید و باقرالعلوم قم قبول شدیم. خدا می داند در آن زمان که با شهید در حال گذراندن دوره راهنمایی و دبیرستان بودیم چقدر بر ما سخت گذشت و با چه مشکلاتی مبارزه کردیم . اما مصاحبت و رفاقت شهید آنقدر جذاب و شیرین بود که همه مسائل و سختی ها را از یاد بردیم. شهید از دقت بسیار خوبی برخوردار بود بر خلاف من که حافظه بسیار خوبی داشتم و این دو خصوصیت از عوامل موفقیت ما بود .روحش شاد.

عبادت و تهجد شهید:

شهیدخاتمی  فردی بسیار متعبد واهل عبادت بود. وقتی دعا می کرد اخلاص در عملش موج می زد، او اهل نماز شب بود. در سفر زیارتی عتبات عالیات و مکه مکرمه با شهید بودم، او سجده های بسیار طولانی می کرد وقتی به نماز می ایستاد از خود بی خود می شد چرا که با محبوبش به مناجات مشغول بود، واقعاً او از عبادت پروردگار خود، بسیار لذت می برد. یک روز به او گفتم وقتی از حالت اشتغال استفاده کردی می خواهی چه کاری انجام دهی؟ گفت : من فقط علاقه دارم که سفرهای زیارتی بروم و از این سفرها لذت می برم. او عاشق خدا و پیامبر و اهلبیت بود، لذا و قتی از حج تمتع برگشت بلافاصله به عتبات رفت، جان خود را در عرفات شست و در کاظمین بسوی معبودش پر کشید. روحش شاد.

رفیق شفیق ( مهربان):

از روزی که با او آشنا شدم تا روزی که از میان ما رفت وقتی او را می دیدم بسیار خوشرو و مهربان بود. شب ها را با هم بودیم همیشه مثل یک برادر بسیار دلسوز برای من بود شاید امروز کمتر دوستی باشد که همیشه بتواند این خصلت را در خودش حفظ کند. الگوی گذشت و بخشش بود، از افراد کینه ای در دل نداشت گاهی از بعضی دلخور می شد ، اما زود می بخشید و اغماض می کرد، لذا هر کس با او یک لحظه می نشست یا با او برخوردی داشت عاشق و شیفته او می شد تا جایی که همین یک لحظه تبدیل به یک دوستی چند ساله یا چندین ساله می شد و این نبود جز مهربانی شهید.

زهد شهید:

شهید خاتمی از وضع مالی خوبی بحمدالله برخودار بود ،شاید نسبت به دوستانش مقداری جلوتر بود، اما این مکنت مالی، شهید را علاقه‌مند به دنیا نکرده بود. یک بار به شهید گفتم الحمدالله وضع مالی خوبی داری درباره دنیا چه فکر میکنی می توانی پیشرفت بیشتری داشته باشی. شهید فرمود دنیا که ارزش ندارد، که انسان بخواهد به آن علاقه مند باشد. شهید اهل شعار نبود در عمل نشان می داد که قلباً به دنیا علاقه ای ندارد.

خدمت به مردم :

شهید در خدمت  به مردم واقعاً مثال زدنی بود. هر کس گرفتاری داشت و به او مراجعه می کرد بلافاصله عاشقانه مشکلش را رفع می کرد. فقیر بود یا غنی، کوچک یا بزرگ، برای شهید فرقی نداشت تمام سعی  خود را بکار می برد تا حاجتی برآورد و قلبی را خوشحال کند. به یاد دارم در روزی که به شیراز برای شرکت در امتحانات کارشناسی ارشد رفته بودیم به یکی از مسئولین کمیته امداد زنگ زد و گفت یک پیر مرد فقیری سراغ دارم که نیاز به مسکن دارد، کمکش کنید تا خانه دار شود. لحظه ای از فکر فقراء و محرومین غافل نمی شد.

عشق به شهادت:

محرم سال 1386 با شهید عازم کربلا شدیم. ظاهراً پنجم محرم بود که شب وارد نجف اشرف شدیم  و سه روز اونجا ماندیم. شب ها به اتفاق شهید در مراسم عزاداری شهر نجف شرکت می کردیم. مراسم عزاداری شهر شیعیان( نجف ) از امنیت لازم برخوردار نبود،  اما شهید اصلاً توجهی به این موضوع نمی کرد تا جایی که وقتی با هم راه رفتیم مرا هم فراموش می کرد او عاشق بود، عاشق امام حسین، عاشق حضرت ابوالفضل العباس ، عاشق امیرالمومنین. اصلاً حال او در عزاداری سید الشعداء قابل توصیف نبود.

آخرین دیدار :

تازه از حج تمتع برگشته بود. دلم هوای او کرده بود دو روزی می گذشت بعدازظهر روز دوم برگشتنش به او زنگ زدم که شب می خواهم برای زیارت قبولی به دیدنش بیایم خیلی خوشحال شد. چون فردا عازم کربلا بود، لذا قرار شد که به اتفاق خانواده به خانه‌شان برویم و هم به او زیارت قبولی بگوییم و هم خداحافظی و التماس دعا، اما شب که می خواستیم به دیدارش برویم برایمان مهمان رسید و به او زنگ زدم و عذرخواهی کردم. فردای آن روز ساعت یک و سی دقیقه به منزلش رفتم تا برای آخرین بار او را زیارت کنم و هم با او وداع نمایم. وقتی رفتم سفره ناهار پهن شده بود با خانواده و بستگانش سر سفره بودند تا شنید که من آمده ام با آن خوشرویی خاصی که داشت از من استقبال کرد. حدوداً 15 تا 20 دقیقه در حیاط منزلش با هم صحبت کردیم. همسرش نیز شاهد صحبت‌های ما بود. چهره اش بسیار نورانی بود، چون خود را در دریای زلال و مصفای عرفات تطهیر کرده بود. آن لحظات نورانی بسیار زود گذشت هر چه تعارف کرد که ناهار با هم بخوریم قبول نکردم چون خانواده منتظرم بودند قبل از حرکت به مزاح به او گفتم تو می‌روی و شهید می شوی، التماس دعا دارم. با او خداحافطی کردم او به کربلا رفت و من به کشور سوریه. سوریه که بودم خبر شهادتش را به من دادند خدا فقط می داند که چه بر من گذشت حالا او رفته و به دیدار معبودش شتافته و من همچنان در غم تنهایی خود مانده ام و از قافله شهداء عقب افتاده. اگر خدا توفیق داد از ایشان بیست سال خاطره دارم که خواهم نوشت . خدایا مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار بده . آمین

 

 

 

خاطره يكي از دوستان شهید

 

"من معمولا آون زمان نزد شهید خاتمی زیاد میرفتم و چند دقیقه ای توی اتاق ایشون مینشستم،و معمولا افرادی هم  که از طریق پروازهای خارجی وارد بوشهر میشدند و اگر تخلفی داشتند ما اون رو به قاضی خاتمی ارجاع میدادیم و معمولا هم چون فارسی زبان نبودند و از اتباع خارجی بودند یک مترجم هم باهاشون به دادگاه میفرستادیم.

یه روز زمانی که من توی اتاق آقای خاتمی نشسته بودم یکی از همین افراد به همراه مترجم و یک سرباز برای رسیدگی به تخلفشون نزد شهید خاتمی آوردند ،آقای خاتمی به زبان انگلیسی با فرد متخلف صحبت کرد، مترجمی که با اون فرد اومده بود خیلی تعجب کرد که آقای خاتمی که روحانی هم هستند اینطور روان به زبان انگلیسی صحبت میکنند و به من گفتند ایشان خودشان با زبان انگلیسی آشنایی کامل دارند و لازم به مترجم نبود و این بود  که من بیش از پیش نگاهم نسبت به شهید خاتمی وسیع تر شد.

خاطره ای جالب که شهید برای آقای عارفی نژاد یکی از همکارانش تعریف کرده بود

 

"زمان جنگ بود و ما عازم جبهه شده بودیم وقتی رسیدیم به قرارگاهمون من کیف پولم رو مثل همیشه چک کردم که بیبنم   کارتم و مدارکم رو همه چیز آوردم  وقتی کیف پولم رو باز کردم یک سکه 5ريالی بی ارزش بود که از توی کیفم افتاد من وقتی سکه رو دیدم و دیدم انقدر بی ارزش هست گفتم این سکه به چه دردم میخوره با این سکه حتی یک شکلات هم نمیشه خرید واسه همین این سکه رو دیگه بر نداشتم و کیف پولم رو بستم و توی جیبم گذاشتم فقط چند لحظه گذشت که انگار یه حسی بهم گفت مگه این سکه چقدر حجم داره شاید یه جا به دردت خورد واسه همین دوباره کیف پولم رو در آوردم و دوباره اون سکه رو توی جیبم گذاشتم و بعد به همراه گردان رفتیم به خط مقدم جبهه.وقتی رسیدیم با صدای فرماندمون هرکس باید مشغول وظیفه ای که بهش داده شده بود انجام بده وقتی اسلحه هامون روبر داشتیم و به طرف سنگرهامون داشتیم حرکت میکردیم   به یک باره یک خمپاره ای اومد و درست کنار ما قرار گرفت که ما هممون خوابیدیم روی زمین که حد اقل کمتر اسیب ببینیم وقتی بلند شدیم خدارو شکر کسی جراحت جدی نداشت و زخمی هامون جزیی بود و بعد نمیدونم چه اتفاقی افتاد که من کیف پولم رواز جیبم در اوردم و توی اون نگاه کردم و دیدم که همون سکه ای که از کیفم افتاده بود و  فقط چون حسی بهم گفته بود اون و دوباره  توی کیفت بزار الان اون سکه تبدیل به یک تکه فلز مچاله شده بود و درست اون کیف هم روی قلبم قرار داشت و باعث نجات جانم شده بود                               .